حکایتی زیبا و آموزنده

لطفا به ادامه مطلب بروید ...
داستان کوتاه و آموزنده (7)
«داستان مساوات و مهربانی »

لطفا به ادامه مطلب بروید ...
حکایتی عبرت آموز
حکایتی زیبا و عبرت آموز

لطفا به ادامه مطلب بروید ...
حکمت خداوند
حکمت الهی

لطفا به ادامه مطلب بروید ...
داستان کوتاه و آموزنده (6)

لطفا به ادامه مطلب بروید ...
روایتی خواندنی
روایتی زیبا و خواندنی

لطفا به ادامه مطلب بروید ...
داستانی زیبا و آموزنده
پله های موفقیت

لطفا به ادامه مطلب بروید ...
داستان کوتاه و آموزنده (5)
داستانی چهار فصل زندگی
«چهار فصل زندگی »

لطفا به ادامه مطلب بروید ...
داستان کوتاه و آموزنده (4)
وسعت اندیشه و اندیشه بلند

لطفا به ادامه مطلب بروید ...
داستانی خواندنی
داستانی زیبا و خواندنی لیوان شیر

لطفا به ادامه مطلب بروید ...
روایتی خواندنی
امید و سعادت در در دل تاریکی
روایتی زیبا از تاریخ
لطفا به ادامه مطلب بروید ...
داستان کوتاه و آموزنده (3)
مناظره خردمند و بی خرد

لطفا به ادامه مطلب بروید ...
درس زندگی (3)
استنباط یک ریاضیدان از انسانیت

لطفا به ادامه مطلب بروید ....
درس زندگی (2)
داستان بسیار زیبای لیوان آب و مشکلات

لطفا به ادامه مطلب بروید ...
حکایتی زیبا از کوروش کبیر
حکایتی زیبا از کوروش کبیر

دختری به کوروش کبیر گفت: من عاشق شما هستم.
کوروش به او گفت:
لیاقت تو برادر من است که از من زیبا تر است و پشت سرت ایستاده است .
دختر برگشت و کسی را پشت سر خود ندید.
حکایت خورشید وباد
حکایت خورشید و باد

حکایتی زیبا
حکایتی زیبا و خواندنی

لطفا به ادامه مطلب بروید ...
داستان ابلیس و عابد

حکایات زیبا
روایت سه حکایت زیبا و حکیمانه

لطفا به ادامه مطلب بروید ...
درس زندگی

لطفا به ادامه مطلب بروید ...
داستان حقیقی و پند آموز

لطفا به ادامه مطلب بروید ...
داستان کوتاه و آموزنده (2)
لطفا به ادامه مطلب بروید ...
هیچکاه ناامید نشوید
فقط نیم متر تا موفقیت

لطفا به ادامه مطلب بروید ...
دو داستان آموزنده
داستانی کوتاه و پند آموز

روایت دو داستان کوتاه و آموزنده
لطفا به ادامه مطلب بروید ...
داستان کوتاه
ایمان داشته باش و توکل کن

لطفا به ادامه مطلب بروید ...
داستانی خواندنی

لطفا به ادامه مطلب بروید ...
بیشتر فکر کن

موش ازشكاف دیوار سرك كشید تا ببیند این همه سروصدا برای چیست.
مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود و بسته ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز كردن بسته بود.
موش لب هایش را لیسید و با خود گفت : كاش یك غذای حسابی باشد.
اما همین كه بسته را باز كردند، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه یك تله موش خریده بود.
لطفا به ادامه مطلب بروید ...
چند داستان کوتاه بهلولی

لطفا به ادامه مطلب بروید ... .


خدایا من در کلبه فقیرانه خود چیزی را دارم که تو در عرش کبریایی خود نداری ، من چون تویی دارم و تو چون خود نداری .