داستان اول :


در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر ١٠ ساله‌اى وارد قهوه فروشى هتلى شد


و پشت ميزى نشست.


 خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت.


پسر پرسيد: بستنى با شکلات چند است؟


خدمتکار گفت: ٥٠ سنت


پسر کوچک دستش را در جيبش کرد، تمام پول خردهايش را در آورد و شمرد.


بعد پرسيد : بستنى خالى چند است؟:


خدمتکار با توجه به اين که تمام ميزها پر شده بود و عده‌اى بيرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن ميز ايستاده بودند،


 با بی‌حوصلگى گفت : ٣٥ سنت


پسر دوباره سکه‌هايش را شمرد و گفت:



براى من يک بستنى بياوريد.



خدمتکار يک بستنى آورد و صورت‌حساب را نيز روى ميز گذاشت و رفت.


پسر بستنى را تمام کرد، صورت‌حساب را برداشت و پولش را به صندوق‌دار پرداخت کرد و رفت .


هنگامى که خدمتکار براى تميز کردن ميز رفت، گريه‌اش گرفت.


 پسر بچه روى ميز در کنار بشقاب خالى، ١٥ سنت براى او انعام گذاشته بود.


يعنى او با پول‌هايش می‌توانست بستنى با شکلات بخورد


امّا چون پولى براى انعام دادن برايش باقى نمی‌ماند،اين کار را نکرده بود  و بستنى خالى خورده بود.

.

.

.


 

داستان دوم :

 

 

زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود،

 

تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند.

 

او یک بسته بیسکویت نیز خرید و بر روی یک صندلی نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.

 

مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه می‌خواند. وقتی که او نخستین بیسکویت را به دهان گذاشت،

 

متوجه شد که مرد هم یک بیسکویت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت.

 

پیش خود فکر کرد : بهتر است ناراحت نشوم. شاید اشتباه کرده باشد.

 

ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکویت برمی‌داشت، آن مرد هم همین کار را می‌کرد.

 

اینکار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمی‌خواست واکنشی نشان دهد.

 

وقتی که تنها یک بیسکویت باقی مانده بود، پیش خود فکر کرد : حالا ببینم این مرد بی‌ادب چکار خواهد کرد؟

 

مرد آخرین بیسکویت را نصف کرد و نصفش دیگرش را خورد. این دیگه خیلی پرروئی می‌خواست!

 

زن جوان حسابی عصبانی شده بود.

 

در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد:


 

که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست،

 

چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه  اعلام شده رفت.

 

وقتی داخل هواپیما روی صندلی‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساک قرار دهد

 

و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه بیسکویتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!

 

خیلی شرمنده شد!! از خودش بدش آمد

 

یادش رفته بود که بیسکویتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود.

 

آن مرد بیسکویت‌هایش را با او تقسیم کرده بود، بدون آن که عصبانی و برآشفته شده باشد

 

در صورتی که خودش آن موقع که فکر می‌کرد آن مرد دارد از بیسکویت‌هایش می‌خورد خیلی عصبانی شده بود.

 

و متاسفانه دیگر زمانی برای توضیح رفتارش و یا معذرت‌خواهی نبود.

.
.
.