داستان کوتاه
«انسان و جهان»
پدر روزنامه می خواند،
اما پسر کوچکش مدام مزاحمش می شد
حوصله ی پدر سررفت
و صفحه ای از روزنامه را که نقشه ی جهان را نمایش می داد جدا وتکه تکه کرد
و به پسرش داد.
بیا تو حالا یه چیزی برای انجام دادن داری
من یک نقشه ی جهان به تو می دهم
و می خواهم ببینم می تونی آن را دوباره بسازی؟
او دوباره خواندن روزنامه را شروع کرد
و می دانست که این کار تمام روز پسرش را مشغول می کند.
ولی یک ساعت بعد پسر با نقشه "درست شده" برگشت.
پدرش با شگفتی پرسید:
«مادرت قبلا به تو جغرافی یاد داده؟ »
پسر جواب داد: من حتی نمی دانم جغرافی چیست؟
اما پشت همین صفحه عکسی از یک انسان بود
پس من انسان را دوباره ساختم و فهمیدم که جهان را هم دوباره ساختم.
آری چنین است ...
+ نوشته شده در ساعت ۱۱:۵۰ ب.ظ توسط A . M . P
|
خدایا من در کلبه فقیرانه خود چیزی را دارم که تو در عرش کبریایی خود نداری ، من چون تویی دارم و تو چون خود نداری .