«آدمی فربه شود از راه گوش// جانور فربه شود ازحلق و نوش»

مثنوی

«آدمی مخفی است در زیر زبان// این زبان پرده‌است بر درگاه جان»

مثنوی

«آزمودم مرگ من در زندگی است// چون رهم زین زندگی، پایندگی است»

مثنوی

«آفت ادراک آن حال است و قال// خون به خون شستن محال است و محال»

مثنوی

«آنچه اندر آینه بیند جوان// پیر اندر خشت بیند بیش از آن»

مثنوی

«از پی هر گریه آخر خنده ایست// مرد آخربین مبارک بنده ایست»

مثنوی

«از محبت، نار نوری می‌شود// وز محبت، دیو حوری می‌شود»

مثنوی

«ای خنک آن را که پیش از مرگ مرد// یعنی او از اصل این زر بوی برد// مرگ تبدیلی که در نوری روی// نه چنان مرگی که در گـوری روی»

مثنوی

«ای که تو از ظلـم چاهی می‌کنی// از برای خویش دامی می‌تنی»

مثنوی

«این جهان کوه‌است و فعل ما ندا// باز گردد این نداها را صدا»

مثنوی

«پا تهی گشتن به‌است از کفش تنگ// رنج قربت به که اندر خانه جنگ»

مثنوی

«پیش چشمت داشتی شیشه کبود// زان جهت عالم کبودت می‌نمود»

مثنوی

«پیش مومن کی بود این قصه خوار// قدر عشق گوش، عشق گوشوار»

مثنوی

«تا که احمق باقی است اندر جهان// مرد مفلس کی شود محتاج نان»

مثنوی

«تیغ دادن در کف زنگی مست// به که آید علم، ناکس را بدست»

مثنوی

«چون زخود رستی همه برهان شدی// چون که گفتی بنده‌ام سلطان شدی»

مثنوی

«چون که دندان تو را کرم اوفتاد// نیست دندان بر کنش ای اوستاد»

مثنوی

«خنک آن چشم که گوهر زخسی بشناسد// خنک آن قافله‌ای کو بودش دوست خفیر»

دیوان شمس تبریزی

«در پس هر گریه آخر خنده ایست// مرد آخربین مبارک بنده ایست»

مثنوی

«دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر// کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست// گفتند یافت می‌نشود جسته‌ایم ما// گفت آن که یافت می‌نشود آنم آرزوست»

دیوان شمس تبریزی

«دیگران چون بروند از نظر از دل بروند// تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی»

دیوان شمس تبریزی

«زآنهمه بانگ و علا لای سـگان// هیچ واماند ز راهی کاروان؟»

مثنوی

«سخت گیری و تعصـب خامی است// تا جنینی کار خون آشامی است»

مثنوی

«شب غلط بنماید و مبدل بسی// دید صائب شب ندارد هرکسی»

مثنوی

«شتران مست شدستند، ببین رقص جمل// زاشتر مست که جوید ادب و علم و هنر»

دیوان شمس تبریزی

«صـورت زیبا نمی آید به کار// حرفی از معنی اگر داری بیار»

مثنوی

«ظالم آن قومی که چشمان دوختند// وز سخنها عالمی را سوختند»

مثنوی

«عاقبت جوینده یابنده بود// چونکه در خدمت شتابنده بود»

مثنوی

«عشقهایی کز پی رنگی بود// عشق نبود عاقبت ننگی بود»

مثنوی

«عقل از سودای او کور است و کر// نیست از عاشق کسی دیوانه‌تر»

مثنوی

«عقل اول راند بر عقل دوم// ماهی از سر گنده گردد نی ز دم»

مثنوی

«عقل، بند ِ رهروان و عاشقان است ای پسر// بند بشکن، ره عیان اندر عیانست ای پسر»

دیوان شمس تبریزی

«عقل تا تدبیر و اندیشه کند// رفته باشد عـشق تا هفتم سما// عقـل تا جوید شتر از بهر حج// رفته باشد عشق بر کوه صفا»

مثنوی

«کرد مردی از سخن دانی سؤال// حق و باطل چیست ای نیکومقال// گوش را بگرفت و گفت این باطل است// چشم حق است و یقینش حاصل است»

مثنوی

«گفت خر! آخر همی زن لاف لاف// در غریبی بس توان گفتن گزاف»

مثنوی

«گفت هان ای محتسب بگذار و رو// از برهنه کی توان بردن گرو»

مثنوی

«موی بشـکافی به‌عیب دیگران// چو به‌عیب خود رسی کوری از آن»

مثنوی

«نردبان خلق این ما و من است// عاقبت زین نردبان افتادن است// هرکه بالاتر رود ابله تر است// کاستخوان او بتر خواهد شکست»

مثنوی

«هرکسی را بهـر کاری ساختند// میل آنرا در دسش انداختند»

مثنوی

«هرکه او بی مرشـدی در راه شد// او زغولان گمره و در چاه شد// هرکه گیرد پیشه بی اوستا// ریشخندی شد به شهـر و روستا// کار بی استاد خواهی ساختن// جاهلانه جان بخواهی باختن»

مثنوی

«هرکه اول بین بود اعمی بود// هرکه آخر بین چه با معنی بود// چشـم آخربین تواند دید راست// چشم اول بین غرور است و خطاست// هرکه آخربین تر او مسعودتر// هر که اول بین تر او مطرودتر// هـرکه اول بنگرد پایان کار// اندر آخر او نگردد شرمسار// حکم چون بر عاقبت اندیشی است// پادشاهی بنده درویشی است»

مثنوی

«هرکه را نبض عشق می‌بجهد// گر فلاطون بود، تواش خر گیر// هر سری کو زعشق پر نبود// آن سرش را زدم مؤخر گیر»

دیوان شمس تبریزی

«هیچ آیـنه دگر آهن نشد// هیچ نانی گندم خرمن نشد// هیچ انگوری دگر غوره نشد// هیچ میوه پخته باکوره نشد// پختـه گرد و از تغیـّر دور شو// رو چو برهان محقق نور شو»

مثنوی